مشغول رنگ کردن تخم مرغ های پخته شده برای سفرهای هفت‌سین بابا اینا هستم. کمی دورتر پسرم خوابیده و کمی دورتر تر (!) بابام هم خوابه و فقط من بیدارم و مامان که تازه از حموم اومده و با موهای خیس مشغول سروصدا کردن با قابلمه‌هاست. ظروف هفت‌سینشون همونیه که سه سال پیش من خریده بودم. آخرین طرح هفت‌سین این خونه، همونی مونده که سه سال پیش براشون انتخاب کردم. به مامان میگم کاش می‌گفتید یه طرح هفت‌سین جدید براتون می‌خریدم. جواب میده کی دیگه دل و دماغ هفت‌سین داره، همینم زیاده. میگم دل و دماغ داشته باش، دیگه قراره هرسال باربد بیاد ازتون عیدی بگیره و با این هفت‌سین ها عکس بگیره. میگه همین که مامان باربد غمگین نباشه ما بسّمونه...
تخم مرغ‌ها رو می‌چینم و کنار باربد دراز میکشم. بوی ملافه‌های خونه‌شون هم برام غمباره. تک تک اتفاق‌های ۳۲ سال گذشته توی ذهنم مرور میشه. ملافه ها بوی خاطره میدن. بوی وقتایی که جوان بودم. وقتایی که خسته بودم. وقتایی که شاد بودم. وقتایی که زنده بودم.