این چای را که سر بکشم

تازه اول شب است.

بعد از آن چند ورق از کتاب زیر دستم را ورق می زنم

و با صدای محزون ابی

تا تخت 

کشیده خواهم شد 

تنم

دستهایم

گوشه ی راست مبل دونفره ی توی هال

لپتاپم

لیوان ِ دوم چای ِ سرد شده‌ی وسط سینی

این کتاب نیم خوانده

پیاده روی ِ مسیر ساحل، امروز عصر

و این تخت خوابی که تنهایی به آن تکیه زده ام... 

همه چیز امشب بوی دلتنگی تو را گرفته

حتی اگر خودت را به هرگز نبودن بزنی