بهار نارنج بر "دار
برای لورکا
در سالهای نوجوانیم، برادرم که نقش بزرگی در تصویر و سلیقهی موسیقایی من در تمام عمرم داشته، یه کتابی برای خودش خرید به نام «دریا در من». مجموعه ترانههای شهیار قنبری... شاعر در صفحهی اول نوشته بود «برای لورکا، پسرم، فردای حافظهم». تصویر لورکا بعدها توی برنامهی "Wanted" که سهشنبههای دهه ۸۰ وقتی از دانشگاه برمیگشتم تماشا میکردم رونمایی شد. لورکا گوشهی ذهن من توی تمام ترانهها مستتر بود. سرطان اما بیرحمتر از این حرفهاست که جملهی "every thing I have is Lorka" رو بفهمه آقای قنبری بزرگ. به عنوان کسی که ۶ ماه پرونده زیر بغل به هرجا التماس کردیم آخرش با عزیزمان خداحافظی کردیم میخوام بگم سرطان خیلی بیرحمه آقا. متاسفم.
جانم سروها خمیده
فرزند ایران و جان فدای میهن....
فرزند ایران و جان فدای میهن....
فرزند ایران و جان فدای میهن....
فرزند ایران و جان فدای میهن....
مجری داره اسامی تعدادی از بچهها رو میخونه. به جای مادران تک تکشون مویه میکنم. خون میگریم.
دوست داشتم برایت بنویسم که فعلا روی مبل مامان میخوابم. خانهی کوچک خودم هنوز آماده نیست. لباسهای فرزندم توی کمد جوانیهایم چیده شده، آن ماگ محبوب مجردیهایم دوباره میزبانی چایهای عصرم را به عهده گرفته...
دوست داشتم برایت بنویسم کارها چطور پیش میرود، کابوس میبینم یا نه، از حملههای عصبی چه خبر...
دوست داشتم برایت بنویسم که به تو فکر میکنم زیر باران، آفتاب، کنار دریا... به تو فکر میکنم در گرگ و میش صبحهای شمال.
نشانی نداشتی. نشانیات را نداشتم.
Subscribe to:
Posts (Atom)