تصویر زنی که در تنهایی مهلکِ نیمه شبِ خانهاش دارد آشپرخانه را گردگیری میکند و در عین حال نرگس آبیار برایش قصه میخواند و کمی دورتر پسرکش با صدای سشوار به خواب رفته را میتوانی مجسم کنی؟
...
تصویر زنی که حالا قصهی درون گوشش تمام شده و ترک بعدی علی زندوکیلی است که دارد توی گوشش "فصل حسود" را میخواند را میتوانی تجسم کنی که ناگهان وسط نظافت گاز و دیواره اش، سرش را روی بازوانش میگذارد و میبارد؟
...
تصویر بعدیات زنی باشد که تمام آشپزخانهاش تمیز و مرتب شده، و حالا نوبت آب دادن به گلدانهایش است... (هنوز برایت از گلدانهای چیده شده در آشپزخانه نگفته ام. از ردیف گلهای سبز و جورواجور که مقابل در بالکن روی هم هوار شده اند... آنها را هر جور که دوست داری تصور کن، هرجور که دوست داری بچین... فقط اینکه ترک بعدی "آفتاب که بیاید" رضا براهنی است)
...
تصویر آخر، زن خستهایی باشد که دو روزی هست از آنفولانزا چشمها و گلویش میسوزد. حالش از خودش بهم میخورد که شبیه مادرش شده که ازقضا او هم شبیه مادرش بوده که حتی به وقتِ ناخوشی هم به نظافت خانه میرسید و نگرانِ لکههای روی گاز بود!! تصویر را میتوانی زنی تجسم کنی که صورتش را درون بالشت فرو کرده و دوباره میبارد و کنارش، ناگهان پسرکش در خواب عمیق، تکان میخورد که یعنی "مامان بی خیال اشکها و آهنگها، شیشه شیر من کو"