به سرعت سه روز گذشت و حالا مامان داره می‌ره... لیلا هم داره می‌ره... رضا هم داره می‌ره...
یه چیزی توی گلوم گیر کرده. از گردو بزرگتره. اما خب؛ از خرمالو کوچیکتر.
شاید بشه با یه بسته «اسنیکرز» قورتش داد. نمی‌دونم. گفتم که؛ «شاید». بهتره همین امتحانش کنم.