توی یکی از داستان‌هایی که براش گفتم، یه پسر بچه بود که میخواست برسه به ته دنیا و لبه‌ی دنیا بشینه و پاهاشو تکون بده و به ستاره‌‌ها نگاه کنه. برای درک فضای مورد نظرم، بغلش کردم و نشوندمش لبه‌ی میز تا پاهاشو تکون بده. ایشان درحال مکیدن پستونک دست دراز کردن که برگردن بغلم. جوری دلم ضعف رفت براش که بقیه‌ی داستان یادم رفت...