بچه بودم بخاری نفتی بزرگی توی هال داشتیم که من عاشق این بودم پاهامو بچسبونم بهش. مامان از این کارم متنفر بود چون بخاری رو تکون میدادم و لوله جابجا می‌شد و خونه هم پردود!
حالا پاهامو چسبوندم به شوفاژ و خبری از دود نیست. خبری از مامان و داد و بیدادهاش نیست. خبری از اون دختر موچتری سرخوش هم نیست....