تو آرایشگاه خانم کناری بعد آشنایی و چندتا سوال، داشت از این میگفت که خودش توی جوانی خیلی مشکل داشته و حالا رسیده به جایی که ۵تا خونه (!) داره و منم صبر داشته باشم و منم بدونم که زندگی همیشه روی همین پاشنه نمیچرخه این روزهای سختیم تموم میشه... میخواستم بهش بگم منم یه روزی خونه داشتم. منم توی خونهم یه گلدون داشتم و برای گلم هم یه تجیر داشتم... ولی یهروز برّهه یهویی گل و زندگیو خوشبختیو همه چیو خورد. خواستم بهش بگم آره دیدم چجوری یهو زندگی عوض میشه. یهو همهچی زیر و رو میشه... نگفتم ولی.