وقتایی که حالم خوبه و غذای خوب درست میکنم و میز می‌چینم و حتی گاهی شمع روشن میکنم و غذارو تزئین میکنم و کلی وقت صرف میکنم تا طعم غذا هم شبیه ظاهرش دلچسب بشه و بعد تنهایی میشینم سر میز و نفر دوم میاد و بدون توجه فقط چندتا لقمه میخوره و بدون حرف، سنگین و سرد و بی روح، بلند میشه و درحالی که پس مونده غذاش توی بشقابش برام شکلک در میاره، فقط فقط و فکر اینکه یه روزی پسرک از دیدن این میزها بهم لبخند خواهد زده که منو سرپا نگه می‌داره...