اونقدر اذیت میکرد که مجبور شدم هالوژن‌های اتاق رو روشن کنم بلکه جذب چراغها بشه و نق‌هاش کمتر شه... جواب داد... بی صدا ولو شده بود کف هال و به سقف نگاه می‌کرد. خودمم دراز کشیدم کنارش و به سقف نگاه میکردم. انگار که وسط کویر دراز کشیدیم و داریم به آسمون نگاه می‌کنیم. بهش گفتم ستاره‌ها رو می‌بینی پسرم؟ اگه گفتی پسر من چند تا ستاره داره؟
صورت گردشو سمت من چرخوند و لبخند زد. گفتم تو سه تا ستاره داری. سه تا ستاره‌ی پرنور و گنده. براشون با انگشت شمردم: یک.دو.سه... لبخندش باز شد جوری که زبونش با آب دهن اومد بیرون. دلم ضعف رفته بود از قیافه‌ش. دوباره سرش چرخید سمت سقف. گفتم حالا اگه گفتی مامان چندتا ستاره داره؟ نگام نکرد. با پاهای کوچولوش میکوبید به زمین و به ‌سقف نگاه می‌کرد. گفتم مامان یه دونه ستاره داره. یه ستاره‌ی خوشگل و مهم. اسم ستاره‌ش هم باربده‌. چرخید سمتم. با دهن باز دستای کوچولوش اومد سمت صورتم تا لمسم کنه. انگار ستاره‌م یهو قدر خورشید نور گرفت...