که یک هو مثلا صدایت از پشت سرم به گوشم برسد که برایم نجوا می کنی و می گویی توی تمام آهنگ هایی که گوش می دهی پیدایم کرده ای انگار. توی تمام شعر ها و داستان هایی که می خوانی... به هر جا که تمام امروز نگاه کرده ای  و با هر کسی که نشستی و به هرکجا که سفر کردی و توی هر مهمانی ای که پا گذاشتی...
که یک هو مثلا صدایت قطع شود و دستهایت برای گرفتن دستهایم دراز شود و من ته دلم تکان بخورد که اگر بودی چقدر همه چیز بهتر بود. چه قدر همه چیز رنگ بهتری داشت. چقدر می شد زندگی کرد. چه قدر زنده بودن دلچسب بود ... و این چای، این چای  نیم خورده دیگر طعم بی‌کسی نداشت