خستگی‌ایی که دیروز دچارش شده بودم رو فقط یکبار قبلتر ها، خیلی خیلی قبل، تجربه کرده بودم... زندگیم توی اون شهر تموم شده بود و با سه تا چمدون و ساک راهی ترمینال شده بودم تا برای همیشه برگردم به خونه پدری. درونم ترک خورده بود و چشم هام می بارید و دستهام به زور چمدون ها رو کشون کشون از دم در تا گیشه خرید بلیط و از اونجا تا دم صندوق اتوبوس با خودم همراه کرده بود. کمک راننده بهم گفت فقط برای دوتا از چمدون ها جا هست و سومی رو باید با خودم بالا ببرم و سعی کنم توی فضای بالای سرم جا بدمش. دوباره کشون کشون از پله های باریک اتوبوس بالا بردمش و هن هن کنان به صندلیم رسیدم. تمام ِ زور ِ نداشته ام رو مثل آرش و تیر ِ آخرش جمع کردم تا بلندش کنم و بگذارمش بالای سرم. تمام ِ زور ِ من کافی نبود. چمدون تا بالای سرم بالا رفت اما دستهام دیگه بیشتر از این نتونستن همراهی کنن و چمدون روی سرم افتاد. روی صندلی نشستم و های های گریه کردم. دو نفر از مسافرا کمک کردن و چمدون سر جاش رفت. خانمی بهم آب میوه داد. و همگی نگران دستم بودند و فکر میکردند لابد از درد گریه میکنم.... اما درد نبود. من از استیصال گریه م گرفته بود. من زورم به اون لحظه ی زندگی و کاری که "باید" انجامش میدادم نمیرسید و در عین حال باید هم انجامش میدادم. با تک تک سلول هام استیصال رو لمس کرده بودم و اشکهام به خاطر احساس ضعفی بود که از زندگی  بهم دست داده بود. حالا برای دومین بار دچار این استیصالم. ده روزی هست که درگیرم و شبها تا صبح با بچه بیدارم و صبح ها تا شب کارهای مربوط به اسباب کشی رو انجام میدم و چه احساس تنهایی بدی دارم از این حجم کاری که به سرم ریخته و می بینم وقتی وسط گریه بچه میشینم تا بهش شیر بدم مثلا پستونکش از من دور مونده و باید دوباره پاشم و برم پستونکش رو بردارم و در عین حال به غذا فکر کنم و به ظرفهای نشسته ی توی سینک و به لباس های نشسته و به کارتن های باز نشده. مستاصلم ار اینهمه کار انجام نشده و توان ِ نداشته .... خسته ام ری‌را خسته ام از اینهمه مسئولیت. خسته ام از اینهمه فکر. خسته ام از نخوابیدن (خسته از نگهداشتنش نیستم ها. که اصلا تنها دلیل خنده هام همینه. که تنها دلیل شادی زندگیم همینه و تا ابد هم میتونم همینطور پروانه وار نگهش دارم). خسته ام از این بحران های مالی پیش اومده. خسته ام از این فروپاشیدگی اقتصاد و نگرانی برای آینده ی پسرم. خسته ام از اینهمه فکر و گشتن دنبال دانشگاه برای اپلای دکتری و نجات پسرک. خسته ام از اینهمه سال تنهایی به دوش کشیدن بار زندگی و ادامه ی روند این تنهایی... خسته ام از اینکه همچنان تنهایی باید در شیشه رب رو باز کنم. و آخر شب خودمم که چراغ ها رو خاموش میکنم