برای اولین‌بار در عمرم یه مناسبت رو یادم رفت. برای اولین بار در عمرم بدون اغراق... و دیروز عصر وقتی در رو باز کردم و بابای باربد رو با کیک و گل پشت در دیدم، برای چند ثانیه یخ زدم. مناسبت مهمی مثل سالگرد ازدواج رو یادم رفته بود و این به نظر شما می‌تونه شروع ویرانی‌ باشه؟ به نظر من که یعنی ویرانی صورت گرفته. یعنی فاجعه‌تر از اونی که بشه با کلمات حق مطلب رو ادا کرد.
عکس‌هامون رو برای همه فرستادم و مطمنم مامان ساعت ۸ صبح زنگ می‌زنه تا بپرسه چی هدیه گرفتم. مطمنم لیلا زنگ می‌زنه و‌ می‌پرسه چی هدیه گرفتم. مریم هم همینطور. و من از پنج صبح بیدارم  و جواب‌هام رو کردم اما هنوز نمی‌دونم چطور باید به زن آینه نشین صبح بخیر بگم. زن آینه نشین هیچ حالش خوش نیست. هیچ . چطور ممکنه دومین سالگرد ازدواج رو فراموش کرده باشم... کاش جوابی پیدا میکردم ‌و ذهنم از این همهمه خلاص میشد