دیروز حوالی ساعت ۹ صبح، بی دقتانه باربد رو روی مبل خوابوندم و خودم هم کنارش خوابم برد. نمیدونم چقدر گذشت که با صدای کوبیده شدنش به زمین و جیغش بیدار شدم. آنقدر هول شده بودم که وسط گریه و جیغ خودم و باربد، ده دقیقه طول کشید تا بتونم ببرمش روی تخت و دست و پاها و ستون فقراتش رو معاینه کنم. حالا هم با اینکه اینهمه ساعت گذشته و هنوز از سهلانگاری خودم تب دارم. مادر اون بچههایی که با بیدقتی گمشون میکنن و بعداً جنازه شون رو تحویل میگیرند چطور میتونن خودشونو ببخشن؟ چطور به زندگی بر میگردن؟