بعد پنج ماه اومدم شمال
اينبار که اومدم یه مادرم که تمام دیشب رو نخوابیده و حتی شام هم به خاطر گریه ی پسرش نتونسته بخوره و موهاش شونه نشده و ناخوناش نامرتبه اما... اما... از ساعت پنج صبح تا الان که ساعت رسيده به هفت و نیم، با لیوان چای و ايستادن پشت پنجره و بو کشیدن شکوفه های حیاط داره ثانيه به ثانيه ی سفرش رو توی ذهنش حک میکنه و ذخیره میکنه برای چند روز بعد که دوباره بر میگرده به شهر دلگیری که توش شبیه پرستو ها خونه ساخته