حالا یک ماه شده که دارم هر شب بغلش میکنم. یک ماهه که هر روز بغلش میکنم. هر لحظه بغلش میکنم و بو می کشمش و با خنده های غیر ارادیش میخندم و با دست و پا زدن هاش هیجان زده میشم و با گریه هاش کلافه میشم که نمیتونم کمکش کنم


بعد از حس ِ عجیب ِ اون لحظه که خیس و خونی و داغ گذاشتنش توی بغلم و من خیس از درد و عرق بغلش کردم، حالا حس ِ غیر قابل توصیفِ گرفته شدن موهام برای اولین بار با دستای کوچیکش رو تجربه کردم... و چه غرق مادری ام برای این موجود 51 سانتی ِ همیشه گشنه ی اخمو و بی حوصله... و چه غرق ِ مادری ام برای این مهمون زندگیم