به تاریخ بیست و ششم اسفند سال یک هزار و سیصد و نود و شش که به خاطر درد و بستری بودن، فرصت ثبت آن روز مهم در این دفتر برام مقدور نبود:

به دنيا اومدی کوچولو. خیس و گرم و نفس نفس زنان گذاشتنت تو بغلم و من بیحال از پونزده ساعت درد کشیدن، به بره ی لزج و گرمی که توی بغلم تند تند نفس ميكشيد نگاه کردم و اینجوری شد که تو اومدی و منو به دست نیافتنی ترين رویای همه ی عمرم رسوندی...
به دنیا اومدی کوچولو و منو مادر کردی. و حالا، چهارده روزه که من مادر تو ام. گریه میکنی. شیر بالا میاری. لج میکنی. با چشمای درشتت بهم نگاه میکنی و خمیازه میکشی. موقع لباس عوض کردن جيغ میکشی و توی تک تک این لحظه ها من مادر توام. قراره تا ابد مادر تو باشم. میفهمی? مادر توام. همه ی عمرم منتظر همین بودم. همه ی عمرم. کوچولو