گندم های سبزه عید رو میچینم توی ظرف، تازه جارو کشیدن خونه تموم شده. باید برم ساک بيمارستان بچه رو ببندم. هنوز نهار درست نکردم. هنوز روتختی رو که چند روز پیش شستم، نکشیدم سرجاش. هنوز خرید های دیروز رو که پیک آورده جابجا نکردم و أشپزخونه شبیه بازار شام شده. هنوز فرصت نکردم برم آرایشگاه و دیگه هیچ رمقی نمونده برام که برم سراغ اینکار. هنوز هدیه عیدی بچه های لیلا و رضا رو نخریدم. هنوز نتونستم به خاطر شکمم تلفن بی سیم خونه رو که قل خورده افتاده زیر مبل دربیارم. هنوز نمیتونم بشینم و به ترسهام از زایمان فکر کنم. هنوز هیچکس نیومده پیشم. هنوز هیچکس نميدونه که من، دقیقا من، همین الان، با این شکم و بیحالی و استیصال، وسط این کمد بیرون ریخته برای مرتب شدن، چقدر خسته ام از اینهمه تنها بودن بودن. اینهمه تنهایی از پس همه چی بر اومدن. اینهمه قوی بودن....

وقت داروی صبحم هم گذشته و هنوز فرصت نکردم برم حتی یه زنگ به مامای همراهی که قراره بیمارستات پیشم باشه بزنم... کاش انقدر قوی نبودم. کاش انقدر قوی نبودم. کاش