دارم با بلقیس حرف میزنم و مثل همیشه هزارتوی سیاه ذهنم رو براش بدون تعارف باز میکنم... براش میگم که تمام وجودم پر از تشویشه و نمیدونم این تشویش به خاطر بد بودن حال جسمیمه یا برگشتن دوباره ی نشونه های افسردگیم. به تمام غرهام گوش میده و با تمام غرهام همراهیم میکنه و حتی تایید میکنه و مثل همیشه هممسیرِ تلخی هام میشه. هم پای زندگیم
بهم قول میده از استادش یه آرامبخش خوب که با بارداری مشکلی نداشته باشه پیدا کنه. بهم قول میده یه قرص ضد یبوست برام پیدا کنه که مجبور نباشم وسط اینهمه ناخوشی و استفراغ هی سبزی بخورم. برام قول میده عید که میاد ایران چند روزی بیاد پیشم و اونوقت من و کوچولوی نحیف ِ احتمالا صورت پفی رو محکم بغل کنه. بهم قول میده که بچه دوستم داره و از چند ماه بعد، وقتی از کنارش پا میشم تا به کارام برسم از دوریم گریه میکنه (اینجای حرفش منو غرق در رویا میکنه.) میفهمه که مکث کردم و از فرصت استفاده میکنه و میگه مافتی ما باید یکیو داشته باشیم که مال ما باشه. ما رو دوست داشته باشه. بتونیم بهش عشق رو یاد بدیم. اونی که درونمونه بهش بچشونیم. نترس از تنهایی ِ مسیر زندگی. داره میاد که دیگه تنها نباشی. افتادی توی مسیرش. نترس...
دلم بغلشو میخواد. خوب فهمیده که می ترسم. خوب رفیقمه