در همون چند ثانیه که  ازش پرسیدم "راستی اسمشون چیه که شما ای تی صداشون میکنی؟" و چشماش پر از اشک شد و توی سرش خاطرات چرخیدن وچشماشو مالید و گفت "عترت"؛ میتونستم به قدر اون بغض ِ فرو خورده و اون تنهایی ِ درونیش که تمام قد جلوم ایستاده بود  ببارم اما خب... سعی کردم با خنده حرفا رو عوض کنم که بگذره