یک قلپ از بطری بهارنارنجم رو توی چایی میریزم و
بی و حوصله و با درد توی آشپزخونه قدم میزنم. دنبال بسته ی قرص هام میگردم و بی
خیال ِ تمام ِ تخمک های نیازمند ِ مراقبت دوتا همزمان قورت میدم و دلم میخواد همه
کاری بکنم تا امروز درد نداشته باشم. ابی داره برام "شب مرد تنهاش رو
میخونه" و من تلفنم رو بالا و پایین میکنم تا یه شماره پیدا کنم برای حرف
زدن. دلم امروز"هیچ کاری نکردن" میخواد. دلم گریه میخواد. دلم کیک
شکلاتی میخواد. دلم شامی بابلی میخواد. دلم دل ِ نگرفته میخواد! دلم "حس ِ
گریه نداشتن" میخواد. دلم خلاصی از این التهاب هرماهه ی پی ام اسی میخواد.
دلم روشن شدن این دنیای تاریک رو میخواد. دلم حرف میخواد.... دلم خیلی حرف میخواد.
زیر غذا رو کم میکنم و دراز میکشم. نیم ساعتی
میگذره تا از خونه ی مادرش برگرده خونه. میپرسه حالت خوب نیست؟ میپرسم میشه بیای
بشینی یکم کنارم حرف بزنی؟ میشینه. میپرسه چی بگم؟ میگم حرف بزن. با من حرف بزن.
میپرسه میخوای تو حرف بزنی؟ بگی چی شده؟ با سر رد میکنم و دوباره تکرار میکنم با
من حرف بزن. از خونه ی مادرش میگه. از پرنده هاش. از بررسی های دیگه ش برای رفتن
یا نرفتن از این شهر. از گلهای توی باغچه. از اینکه بعد نهار تصمیم داره بره ماشین
رو بشوره... از اینکه کاش بلد بود الان چی باید بگه... از اینکه کاش راهنماییش
میکردم که چی باید بگه... سعی میکنم باخنده بگم "مثلا میتونی بگی میز نهار
امروز هم تو میچینی". یه نفس راحت میکشه. مثل همه ی وقتایی که استیصال ِ
ندونستن ِ اینکه الان با من چه باید بکنه رو توی چشماش میبینم و کمکش میکنم. یه
نفس راحت میکشه و میگه همه ی میزهای نهارمون رو بعد از این خودم می چینم... شعاع
لطیفی از آفتاب میتابه روی تخت خواب... کاش خلاصی از این تاریک شدن ِ هرماهه ی دنیا
ممکن بود