چند روز دیگه تولدشه و من هنوز بعد بارها و بارها پرسیدن، نمیتونم باور کنم که تمام این 34 سال عمرش هیچوقت کیک تولد فوت نکرده. هیچوقت تبریک تولد نشنیده (حتی توی زندگی مشترک ِ قبلیش).. م
فهرست لذت های کوچیک و بزرگی که تاحالا تجربه نکرده رو میچینم کنار هم و از خودم خجالت میکشم که گاهی باهاش بد رفتاری میکنم. از خودم خجالت میکشم که حفره های درونش رو نمی بینم، کمبودهاشو نمی بینم، حسرت هاشو نمیبینم و غر میزنم بهش برای سکوتش. غرمیزنم بهش برای کمبودهای توی زندگیمون...م
  فهرست بدیهی ترین چیزاایی که تا الان نداشته رو ردیف کردم و نگاه میکنم و تصمیم میگیرم دونه دونه براش برآورده کنمشون و کمک کنم طعم زندگی واقعی رو بچشه. کمک کنم سرخوشی کم کم بخزه زیر پوست ِ سبزه اش که هیچوقت از شادی مور مور نشده... از وقتی این تصمیم رو گرفتم تا الان که این سطور رو می نویسم رسیدم به گزینه سوم و ایستادم روبروش. مهمونی تولد . اونم دوتا. یه مهمونی با مهمون ها. یه مهمونی دو نفره 
باید خوشحالش کنم. خوشحال بودنش توی زندگی مشترکمون، کم ترین حقیه که داره