ایستاده بودم سر خاک برادر همسرم... مادرش گریه میکرد و پدرشون قبر رو میشست و همسر من بی صدا ایستاده بود توو مسیر باد و من به تاریخ روی سنگ قبر نگاه میکردم. تاریخ روی سنگ قبر دقیقا ماه و سال آشنایی من با همسر سابقم بود. توی اون ماه، همزمان که این مرد جوان رو که هنوز به مرز سی نرسیده بود به خاک می سپردند و همسر ِ فعلی ِ من مبهوت مرگ برادرش بود و توی فکاهی ترین تصوراتش هم نمیدید که زنی که همون لحظه در حال بله گفتن به مردی در شمال غربی ِ ایران هست قراره همسر ِ خودش باشه؛ من سرخوش از عشقی بودم که تازه در دلم جوانه زده بود. و دو سال بعد من عروس شهری شده بودم که کرورها کرورها از مشهد دور بود و توی بدترین کابوس هام هم نمیدیدم که خونه ایی که با لباس سپید بهش وارد شدم قرار نیست خونه ی من باشه و زنی که قبل از بله گفتن اون گردن آویز ظریف رو بهم آویزون کرده قرار نیست مادربزرگ بچه ام باشه... زل زده بودم به سنگ قبر برادر همسرم و به بازی روزگار فکر میکردم. به اینکه هیچوقت نمیتونی مطمئن باشی و بگی میدونی چی داره میشه. هیچوقت نمیتونی خیالت رو راحت کنی و بگی تموم شد. هیچوقت نمیتونی لبخند بزنی و بگی رسیدم... من اون سال فکر میکردم رسیدم و حالا بعد اینهمه سال، وقتی شبها روی پله ی حیاط خونه ام (خونه ایی که نزدیک یک ساله مالکش شدم) به آسمون نگاه میکنم جز یه لبخند هیچی برای گفتن ندارم