بلقیس میگه شما از افغانستان تصور خون و جنگ و مردم خشن داريد. ولي در كابل باران نم نم كه مي باريد دلت ميخواست تا آخر دنيا قدم بزني. وقتي از خيابان رد مي شدي، زني مي امد و دستت رو مي گرفت تا با هم بريد. روزهايي بود كه يك گروه بزرگ دختراي دانشگاه ميرفتيم زيارت سخي، بعدش مي رفتيم چيپس و آيس كريم و برگر مي خورديم. برف كه مي باريد راه رفتن روي برفا لذت بخش برد. در كابل روزهايي بود كه ميرفتيم شار، خريد مي كرديم و شالهاي رنگي رو براي اولين بار، بجاي مقنعه سياه پوشيديم. وقتي مي رفتيم دكتر، حق ويزيت نميگرفتند چون ما دانشجو بوديم. بهار كه ميشد همه درختاي دانشگاه سبز ميشدن و بوي شكوفه هاي سنجد پخش ميشد. پاييز همه جا پر از برگهاي رنگي بود. روزهايي كه همه ما از خوابگاه فرار مي كرديم تا به كنسرت يك خواننده گمنام بريم. شهر پر از نا امني و ديوار امنيتي نبود. همه جا پر از اميد بود. خوشحال بوديم كه بالاخره رسيديم. احساس مالكيت داشتيم و وقتي مهماناي خارجي ديوار هوتل اينتركانتيننتال رو با در زخمي مي كردن، دلم ميسوخت و با اخم در رو درست مي بستم تا ديوار رو زخمي نكنند. حالا درد كابل، زخم كابل ازين حرف ها گذشته. حالا من باور نمي كنم روزي ميشد در كابل شاد بود و تا باغ بالا پياده رفت