مشغول کاشتن گلهای تازه خریده شده و عوض کردن گلدون شمعدونیم بودم که بهم گفت "سال پیش همین روزا بهمدیگه معرفی شدیم برای ازدواج". متعجب از اینکه چطور یادش مونده سرمو بلند کردم و با لبخند گفتم آره البته بعد از نیمه ی خرداد بود. نشست کنارم و گفت " پشیمونی از جواب مثبتت؟" با خنده سقلمه ایی بهش زدم و گفتم باز از این حرفا میزنی ها. ادامه داد "میدونم خوشبختت نکردم. احساس خوشبختی با من نمیکنی. خیلی از مردها دوست داشتن جای من بودن و با تو زندگی میکردن ولی زندگی با تو کار هر مردی نیست. من همه سعیمو دارم میکنم ولی باز نمیشه". دستکشمو در آوردم و دستاشو گرفتم. دستهاش مثل همیشه گرم بود. حتی با اینکه کلماتش بوی استیصال میداد. حتی با اینکه ماسک بی تفاوت بودنش رو کنار گذاشته بود و من پسربچه ی غمگین درونش رو میدیدم... دستانش رو توی دستام گرفتم. توی همین دستای نمناک و کمی گِلی. توی همین دستای آروم ِ این روزها. باید آرومش میکردم و دستاش تنها فکری بود که به ذهنم رسید