از مامانم به ارث بردم که وقتی ذهنم مشغوله، وقتی عصبانی ام و وقتی باید فکر کنم تا یه تصمیمی بگیرم باید حتما حتما کار کنم. خیلی کار کنم. باید بدنم خسته بشه. باید انقدر تحرک بدنیم زیاد بشه که عرق کنم
مامانم هم همین بود. مثلا با بابا دعواش میشد و بعد شروع میکرد به شستش فرش. به شستن دیوارا. به تمیز کردن کمد. به جابجا کردن خونه. به گردگیریِ کامل آشپزخونه (کامل ها. درست انگار که گردگیری عید باشه). من وقتی میدیدمش می فهمیدم اون روز مامانم حالش خوش نیست. مامانم ناراحته. عصبیه. مامانم ذهنش مشغوله. و موقع سابیدن فرش یا پهن کردن ملافه ها، با خودش حرف میزنه
منم ازش اینو به ارث بردم (نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه) و وقتایی که ذهنم مشغوله، به طرز عجیبی قوی میشم و میل به کار در من بیدار میشه
حالا امروز هم از همون روزاست. کل گلدونا رو شستم و حموم رو شستم سرامیک های هال رو با بخارشور شستم و یخچال رو شستم و اتاق خواب رو گردگیری کردم و حیاط رو شستم و کابینت ها رو مرتب کردم و حالا نشستم روی پله ها و پک های آخر سیگارمو میکشم و فکر میکنم هنوز به قدر ِ بیرون ریختن رختخواب ها و شستن ملافه هاشون فکر ته ذهنم مونده. یه تیکه ی کوچولو