قایم موشک بازی میکردیم. میرفتیم لای صفحات کتاب ها. من می رفتم لای کتاب جای خالی سلوچ. . دقیقا صفحه ی اول و دوم. اونجا که مرگان پا میشد و میدید که سلوچش نیست. اونجا که مرگان پا میشد و میدید خودش مونده و یه جای خالی... همونجا چهارزانو مینشستم . گذر هرکی که به اون صفحه میوفتاد دستشو میگرفتم و میگفتم «نیست.... تا چشم کار میکنه نیست... دیگه هیچوقت نیست