حلوا رو هم میزد و برام از زندگی قبلیش میگفت و درگیری هاش با همسر سابقش. از شکاک بودنش. از خسیس بودنش. از اینکه یک بار هم با نوازش سراغش نیومده بود. قاشق چوبیش را از دست راست به دست چپ داد و بهم گفت «یه راز میخوام بهت بگم. قول بده به مهدی و بقیه نگی که بهت گفتم. اونا میدونن ها منتها نگو که به تو هم گفتم» درحالی که پر از تلخی بودم و خاطرات روی نیمکره ی مغزم مشغول قل خوردن بودند سرتکون دادم . ادامه داد «من یه بچه هم از افشین رد کردم». احساس کردم روند یخ شدن بدنم از نوک موهام شروع شده و داره ذره ذره تمام جمجمه ام رو میگیره. گفتم خیلی متاسفم. فوری پرید وسط حرفم و با جملات تند و سردی سعی کرد بهم نشون بده که راضیه از این کارش و خوب کاری کرده و خلاص شده و .... من اما اون چشما رو خوب میشناختم. چشمای درگیرِ عذاب وجدان... چشمای نامطمئن . چشمای زنی که روی آوار ویرانه های زندگی قبلیش وایساده و سعی میکنه با تعریف کردن های هرازگاهش برای منی که میدونه معنی ویرانی رو چشیدم؛ کمی برای خودش تسلی بخره
میدونی کوچولولو؛ من مادر تمام بچه های نیومده ی این شهرم. سوگوار تمام بچه هایی که هیچوقت نیومدند تا ببینند دنیا با تمام کوچه ها و خیابون ها و اتوبان ها و جاده هاش؛ یه روز؛ یه وقت؛ یه لحظه ؛ برای یک آدم به بنبست می رسه. تموم میشه و تو هرچه چشم میچرخونی جاده ایی نمیبینی برای رفتن و ناچارا کنار همون دیوار چمپره میزنی و تمام میشی