خیلی وقت بود که این ساعت شب خونه تنها نبودم.
ماههاست که آقا این موقع ها خونه است و با خبرورزشی هاش سرگرمه و منم می پلکم برای
خودم. حالا تنهام. یه پیاله از مرباهای هویچی که چند روز پیش پختم دستمه و کنار
پنجره بارون رو تماشا میکنم و مربا رو به جای شکلات هایی که چند وقته از خودم دور
کردم قاشق قاشق مزه میکنم و حجم وسیعی از شب رو به همراه بوی بارون توی حیاط با هر
قاشق مربا قورت میدم. دستم چندباری رفته سمت تلفن که زنگ بزنم بهش و بگم کی میای؟
... عقب کشیدمش هربار... از پشت پنجره به پشت گاز میرم و تلفن صداش بلند میشه و
آقاست و من سعی میکنم هیجانم رو قایم کنم از شنیدن صداش. می پرسه یوقت که نمی
ترسم؟ میخوام بهش بگم ترس نه، اسم حسی که الان دارم ترس نیست، اما تو زود برگرد... نمیگم اما. فقط ازش
می پرسم کی بر میگردی؟ جواب میده حدودا ده دقیقه دیگه راه میوفته. نگاهم سمت ساعت
می چرخه. چقدر دیر... قبل خداحافظی میگم منتظرشم. جواب میده "میام الان"
و خداحافظی میکنه. تلفن رو برمیگردونم روی پایه اش و خودم هم بر میگردم پشت پنجره
و یک قاشق دیگه از مربام قورت میدم... خیلی وقت بود که این ساعت شب خونه تنها
نبودم و حالا برای اولین بار جای خالیش رو توی خونه به طرز آزار دهنده ایی احساس
میکنم... قصه ی عجیب و پر رمز و رازیه قصه ی "وابستگی" و "عادت...
قصه ی جوانه زدن محبت زیرپوست، بدون اینکه خودت بفهمی