کاش زبون گلها رو بلد بودم و به این نشاء نحیفی که دو روزه از درز کاشی حموم در اومده و خمیازه کشان کش و قوسی به خودش میده و احتمالا هم از لیف و شامپوها پرسیده «صبح بخیر. اینجا کجاست؟» میگفتم که مسیر رو اشتباه اومده... بهش میگفتم درسته که هر روز براش پنجره حموم رو باز میزارم که نور داشته باشه و رطوبت کافی هم داره و ما هم توی حموم بره نداریم؛ ولی اشتباه اومده و اینجا کاری از من و خارهای احتمالیش و هیچ حباب شیشه ایی برنمیاد. اشتباه اومده. خیلی اشتباه