چندتا بلوک بعد خونه ی ما یه مهدکودکه. رنگی رنگی و پر نشاط... و درست روبروی خونه ی ما یه خانواده ایی تصمیم گرفتن خونه شون رو نونوار کنن و کل نما رو در بیارن و نما جدید بزنن.
از ساعت هشت بیدارم و صدای جیغ و داد بچه ها لابلای صدای ادوات ساختمون سازی پیچیده. دارن شعر میخونن انگار. همزمان با صدای جیغ و دستشون، یه چیزی از ساختمون ميريزه پایین. صدای توأمانشون توی سرم مدام تصویر اون طفل سوری رو  زنده میکنه که از بمب اتوبوس جون سالم به در برده و باندپیچی شده میخنده به دوربین و براش دستکش هاي پزشکی رو باد کردن که بازی کنه. توی سرم مدام تصویر ترس و جیغشه وقتي صدای انفجار رو شنید...

دنیای قشنگی نیست طفل نیومده ی من. دنیای قشنگی نیست طفل نداشته ی من. هیچ دنیای قشنگی نیست