به دفعات توی زندگیم پیش اومده شبهایی رو تجربه کردم که توش با خودم فکر میکردم "اگر امشب از بغض نمیرم، دیگه هيچوقت از بغض نمی میرم" و خب هربار زنده موندم. کم کم میتونم ادعا کنم من یه جاودانه دارم میشم.
دیشب هم بعد دست تکون دادن برای رضا و خانواده ش، وقتي در خونه رو بستم، با خودم گفتم "امشب اگر..." و خب الان که این سطر ها رو مینویسم، فردای دیشبه، نهارم روی گازه، پرنده های آقا رو بردیم گردش و برگردوندیم و در نهایت مثل همیشه جون سالم بدر بردم