آیت متولیان برای من یک دوست نیست. شعار ِ
«برادر» بودنش رو هم نمیدم... آیت یک همراهه. یک همسفر ِ عزیز ِ ۷ ساله؛ که در دو
شبِ گذشته هرچی زور میزنم یادم نمیاد اولین بار که دیدمش توی جلسه انجمن ادبی
بالای دانشگاه بود که تقریبا روی سردر مسجد کناری بود یا توی یکی از کلاس های درسی.
یادم نمیاد اولین باری که شنیدم یک همچین اسم متفاوت و قشنگی داره در مورد اسمش به
فریبا که اون زمان دوست صمیمی من بود چی گفتم و یا حتی یادم نمیاد اولین باری که
با یکی دیگه از دوستانم بعد از شنیدن سلیقه ی خاصش به انیمه های ژاپنی بهش گفتم «نینجا»
(و امیدوارم بعد خوندن این سطور من رو ببخشه برای این لقبی که اون سال براش در نظر
گرفتم) چقدر توی سرم به این فکر میکردم که ممکنه هفت سال بعد با هم همشهری بشیم و
تمام هفت سال پر از پستی و بلندی زندگیم و زندگیش رو به عنوان دوست کنار هم باشیم.
بگذریم
میگفتم
آیت یک دوست معمولی نیست. از روزهای جلسات کوچیک
انجمن ادبی تا شب های پر از زخم و تشنج ازدواج قبلم و جدایی بعد از اون... از
روزهای خستگی و افسردگی و بیماری و دارو تا شب های بی حوصلگی و تب و نا امیدی از
زندگی... از روزهای سرخوش رابطه های بی سرانجام. تا دلگیری غم غروب جمعه های
تنهایی... از موفقیت در دانشگاه و مقطع بعدیم تا فرصت یکهویی این ازدواج سنتی و
غافلگیرانه... از سربازی رفتنش تا ازدواج دور از سرزمین مادریش... از دنیای وان
پیسش تا مهشیدی که دنیای زندگی مشترکش بود و هست... از قوی بودنش برای دوام در
این شهر دلگیر تا تلاش این روزهایش برای قوی بودنم در این شهر دلگیر... از تک تک ۷
سالی که گذشت... از تک تک روزهایش و شبهایش... از تک تک روزها و شبهایی که قرار
است هنوز در پیش باشد... از تمام زندگی؛ آیت نامی بود که رفیق بود. که همدم بود.
که کمک بود. که بهترین مشوق بود و بهترین روحیه دهنده
حالا اما آیت وارد فصل جدیدی از زندگی اش شده. آیت
حالا داره ستون اصلی یه خانواده میشه. داره پدر میشه. و در دو شب گذشته؛ بعد از
شنیدن خبر بارداری مهشیدش؛ چنان از تهه دل خوشحالم و چنان از تهه دل احساس بهار
میکنم که قابل نوشتن نیست. آیت حالا دارد آماده میشود که چند ماه بعد بهترین پدر
دنیا بشود. عاشق ترین پدر دنیا که تمام سالها عاشق مادر این کودک بود و بعد از این
قرار است عاشق هردوی آنها باشد.
میدونم که اینجا رو میخونه. سالهاست که میخونه. برای
همین. علیرغم تبریک های مکرر حضوریم بهش؛ میخوام اینجا؛ رسما بنویسم :«پدر
شدنت مبارک رفیق قدیمی. رفیق خوب من. خوشبختیت مستدام نینجای تکرار نشدنیِ دانشگاه
طبری. همینقدر قوی جلو برو و همینطور که تا الان بودی؛ تا ابد؛ برنده ی زندگی باش»