دیروقت است مادر
خیلی دیر
و آفتاب که سر بزند، شروع چندمین ماهی میشود که ندیده ام ت، نداشته ام ت، نبوسیده ام ت
و آفتاب که سر بزند، برف های پشت پنجره گواه ِزمستانی میشوند که به تشنگی ِ یک صدای تو گذشت و خواب های پریشانی که بوی مرگ رابطه گرفته اند و صبح های خموده ایی که پیراهن سپید به تن کرده اند...
سپید...
سرد...
خیلی سرد.....
خوابم نمی برد مادر
خوابم نمی برد و قرار است فردا، سپیده که از لابلای نرده های پشت پنجره به اتاق سرک کشید، دوباره لبخند بزنم و نداشتنت را به روی روزهایم نیاورم و سعی کنم دیگر برای هیچکس ننویسم "خوبم فقط دلتنگ مامانمم
