8ساله باید می بودم الان. با خوشحالی تعطیلی مدرسه ی فردام به خاطر اینهمه برف...
8ساله باید می بودم الان، خمار، کف اتاق، جلوی تلوزیون. و دستای قوی بابا بلندم ميکرد تا رختخواب گل گلی و گرمم...
8ساله باید می بودم الان. با مسواکی که با زرنگی نمیزدم و مشقهایی که با زرنگی نمی نوشتم و موهایی که با زرنگی شونه نمیکردم و دنیایی که با زرنگی از سرماش فرار میکردم به پناه پتوی نرم و امنی که مامان تا کمر کشیده بود روم...