ديشب با هدی و ناهید و حوری تلگرام بازی میکردم و قرار شد هرکدوممون بگیم که الان دلمون ميخواست کجا بوديم و چطور بوديم... براشون نوشتم دلم ميخواست الان مست مست ردیفای وسط کنسرت آقای ابی نشسته بودم و آهنگ هم رسیده باشه به "قصه ی عشقت باز تو صدامههههه"... اینو نوشتم و پرت شدم وسط جمعيت. دور تا دورم پر از آدمای هیجان زده بود که با جیغ و سوت مشغول همخوانی بودن و آهنگ هم بعد یه مصرع کشدار رسیده بود به "یه شب مستی باز سر راااااامه". من مست تر از اونی بودم که از رو صندلی پاشم و همصدا با جمعيت جیغ بکشم. وول میخوردم و مراقب بودم با این حجم از مستی وقتی همه میخونن "یک نفس بیشتر فاصله مون نیست" نزنم زیر گریه. زشته خب وسط اینهمه شادی و همهمه و هیجان
خیلی گذشته از اون مكالمه ی دیشبمون. خیلی ساعت. الان بعد از ظهر روز بعده... کنسرت هم تموم شده. سالن خالی خالیه. من هنوز روی اون صندلی نشستم. تازه میخوام پاشم برگردم خونه. یکم بخوابم