یادم نمیاد اولین باری که رویامو از توی ذهنم بیرون کشیدم و زندگیمو باهاش گره زدم چند سالم بود. تصویر محوی از نوجوانیم هام دارم که مدام خیال بود و خیال... یادم نمیاد دقیقا از اون زمان بود یا کمی جلوتر، ولی به هر حال میدونم که تمام جوانیم رو توی معجونی از رویا و واقعیت زندگی کردم و دونه دونه دست رویاهام رو گرفتم و به دنیای واقعی کشیدمشون. دونه دونه وارد دنیای واقعی آدم ها شدند و دونه دونه نابود شدند
رویاهای زیاد. رویاهای رنگارنگ. رویاهای کوچیک و بزرگ.
انقدر که تمام عمرم بعد از واقعی شدن ِ رویاهام، همه چیز برعکس ِ تصویرات ذهنیم شد و رویام رو از دست دادم، دیشب وقتی بعد از شام، همسرم کاملا جدی بهم گفت دیگه روال زندگی برقرار شده و میتونیم برنامه ریزی برای بچه دار شدن بکنیم، نه تنها خوشحال نشدم ، که حتی ترسیدم.
"مادر شدن" تنها رویای باقی مونده درون منه. تنها رویای زنده درونم. میترسم دستشو بگیرم و بیارمش توی زندگی. می ترسم یه روز ببینم ای وای، اینم که خط خطی شده... می ترسم از نشدنش. ازخالی از رویا شدن.