لمیده بودم روی تخت اتاق طبقه بالا و از پنجره به درختهای زمستونی توی کوچه نگاه میکردم و از آفتاب لذت میبردم که از توی کوچه صدای یه خانم مسن رو شنیدم که میگفت: "برسیم خونه بعدش یه آب پرتقال خوشمزه به عزیزم بدم". هیچ صدایی بعدش نشنیدم. خانم دوباره گفت "با خوشگلم بشینیم نقاشی بکشیم. باشه?" هیچ صدایی نشنیدم. خانم گفت "با هم کلی بازی کنیم. خب?" بازم جوابی نبود. کنجکاو شدم ببینم با کی حرف میزنه. از تخت پاشدم که شنیدم گفت "خب یه چیزی بگو عزیزم. دلم برا صدای خوشگلت تنگ میشه" یهو یه خنده ی ریز توي فضا پیچید و یه صدای ظریف 4-5 ساله گفت "حرف میزنم عزیزجون"...
لمیدم دوباره روی تخت. حسودیم شد. پنجره رو بستم.