صدای نوحه می آید

در کوچه یک ردیف زنان سیاه نشسته اند

در جیب هایشان چاقوی میوه خوری دارند.

مرد ضجه می زند و زنان شیون می کنند.

در کوچه باید می آید

چادرها پریشان می شود.

زنان چنگ می زنند بر چادر

من چنگ می زنم در موهایم

مرد بلند بلند به من اشاره می کند

من دست دخترم را محکم گرفته ام و به انتهای کوچه سرک می کشم

دخترم چرا گیس ندارد

زنی چاقوی میوه خوری اش را روی حلقوم من تیز می کند

گیس های دخترم در دستان مرد است

مرد شلاقش را بلند می کند

"بانو فاطـ...."

می کوبد...

آخ...

دخترم چرا خسته است

شاید دیشب پسر همسایه لبانش را بوسیده!

من دلم ترانه می خواهد

و جیغ!

زن تیغ چاقو رو را می کشد روی گلویم

خون می پاشد روی صورت دخترم

دخترم جیغ نمی زند

دخترم صبور است

بریده شدن را می داند

دخترم می فهمد زخم یعنی چه

و می داند باید به چادر فکر کند

و گیس هایش را به مرد تقدیم کند....

در کوچه باد حلقه می شود

در کوچه، ردیف چادرهای زیاه زنان دور مرد حلقه می شود

در کوچه دستان پسر همسایه دور کمر دخترم حلقه می شود

زنان چنگ می زنند به سفره ی سبز روضه

من چنگ می زنم در خاک

روی همین خاک بود که آخرین بار سقط شدم

روی همین خاک آخرین بار سنگسار شدم

لباس هایم گِل می شود

پاره می شود....

به من بگو

بگو لکه های خشکیده بر عصمت نداشته ام چرا سیاه است...!؟

خون من چرا سیاه است

مادر دارد غیاث السمتغیص می خواند

و گریه می کند

میان اسکناس های نذری خُرد می شوم

مچاله می شوم

مادر نذر دارد لابد

تا کسی مرا بگیر

تا کسی نجاتش بدهد از بی آبرویی...

آبرو در کوچه جیغ می شود

پسر همسایه پیچ کوچه را طی کرده

دخترم خسته است

باد بوی خون گرفته

گردنم هنوز چکه می کند