
وای... تا مادر شدن فقط چند ماه مانده . نه؟
....
ظرف های میهمانی شب قبل را توی کابینت جا بجا می کنم و نیم نگاهی هم به ساعت دارم. تا وقت آمدن تو خیلی مانده و فرصت دارم تا دستی به چند دانه تار موی اضافه ی زیر ابرویم بکشم. روی مبل لم می دهم و آینه را روی پاهایم می گذارم. تار اول را می کنم و دلم هوس وقت هایی را می کند که چشمانم را می بندم وتو این کار را برایم می کنی. دوباره نگاهم روی ساعت می چرخد. امروز بیشتر از تمام روزهای با هم بودنمان چشم به راه تو ام و اضطراب روی چشمانم سوسو می زند. در آینه به خودم نگاه می کنم . چاق ؟ لاغر؟ رنگ پریده؟ این دومین ماهی است که همه ی اینها را با هم در خودم جمع کرده ام. ذوق زدگی اولین ماه بدون لکه های خون هنوز هم یادم هست. یادت هست؟
...
رژ لب صورتی ؟ قرمز ؟ قرمز مایل به نارنجی؟ بنفش؟ کدام را دوست تر داری تا وقتی داری برگه ی آزمایش را نشانم می دهی روی صورتم باشد؟ کدام رنگ بیشتر ترغیب ت می کند تا بگذاری یک دل سیر از ذوق توی بغلت بمانم و خوشبختی را بو بکشم؟ ساعت انگار امروز چمبره زده روی نرسیدن. چند بار دیگر باید نگاهش کنم تا برسد به وقت آمدن تو؟ روی تخت دراز می کشم و دست و پا می زنم در خاطرات . روبرویم زنی ست که همیشه دنبالم کرده تا بپرسد خوشبختی چه طعمی دارد. منتظرم بیایی و عادتش بدهی به تمام فرداهای خوشبخت بودن. به مادر بودن
...
خواهرم می گفت مواظب باشم. می گفت خیلی مواظب باشم. خواهرت می گفت مواظبش باشم. می گفت خیلی مواظبش باشم. و من میان نگاه تو چرخ می زدم . زیر نگاه مادرم و اشاره هایش به تل ظرف های نشسته. میان ته سیگارت پیش از آمدن میهمان ها با جای لبم روی آخرین پک! میان توصیه های مادرت و دلشوره های مادرانه. چرخ می زدم زیر بار خاطرات سه نفره ی نیامده ای که روبرویم به صف بودند
...
سنگینم. آمده ای بلاخره. لیوان چایی ات را سر می کشی. بر می گردم آشپزخانه. سنگینم. دست و پا می زنم میان خنده و بغض. سنگینم و نشانی از اشک نیست. خب مرگ که نیست فقط یک حس اشتباه بود. دست و پا می زنم میان حلقه های پریشانی دود سیگارت. پک آخر امروز به من نمی رسد. دست و پا می زنم میان خاطرات خط خورده ی نیامده! دست می کشم روی شکمم.هنوز حسش می کنم که زیرانگشتانم تکان می خورد و در من بزرگ تر می شود . هر روز بزرگ تر. تکان می خورد واینبار کودکی در کار نیست. چرا نگرانی. چرا نمی فهمی مادر شدن برای نطفه ی این غده هم دوست داشتنی است...! شماره ی دکتر را از خواهرم میگیری. نگرانی و با عجله این کار را می کنی. راه را به تخت گم کرده ام. دست و پا میزنم میان تاریکی و باید بخوابم. خواب مرا به بی خاطره گی عادت می دهد. مچاله می شوم روی تخت. وای. سمت راست جای من سمت چپ جای تو وسط هم جای ... یادت هست؟