
قصه دلم میخواهد
آنقدر طولانی که خیمازه بکشم لا بلایش.
درست وقتی که دخترک در آن به جای حساسش می رسد، من پلک هایم را بمالم.
قصه که در سرازیری افتاد من صورتم را فرو کنم در بالشت .
قصه همچنان در گوشم بپیچد و من محو بشنوم آن را...
قصه دلم میخواهد.
آنقدر شخصیت داشته باشد که یادم نماند آتنا بود یا آتوسا بود یا ... یادم نماند کدام به کجا آواره بود و کدام از کجا رسیده بود. اتاق کوچک داشت یا نه. اتاق کوچک مال کدام بود و مادر در آن میان دست روی موهای کدام یکی می کشید....
قصه برایم بگو
میخواهم خوابم ببرد
میخواهم آخرش را نشنوم. آخرش را نفهمم. آخرش را ندانم. میخواهم لابلای پلک زدن ها خوابم ببرد و امشب هم بدون تو زودتر تمام شود