به چشم های مردی، که تویی


در این گیلاس های خالی روی میز

پیک های خالی شراب

در این صندلی تنهای یک نفره

این تخت خالی ِ سرد

کجا لبان مست تو به بوسه گشوده شد

کجا نگاهم راهش را میان جرعه های دیگرت گم کرد

...

در این فنجان های خالی قهوه

زیر لکه های خشک شده ی تنها

در این میز چند نفره ی بی تو

این برگه های پر از شعر برای تو

یاد تو

کدام خاطره از تو روی زندگی ام نقش انداخت

به من بگو

کجای جاده زخم خوردی که ناوک نگاهت ابری ام می کند از غم

کدام شعر کجای برگه ی زندگی ات رو به پاییز ماند

که باران چشمانت خیسم می کند از بودن و نبودن

....

در این شبانه های از تو به تو

روزهای پر از تو؛

در این پک های عمیق سرد

حلقه های دردت میان دود

جایی میان اتاق و پیاده رو

یکی دو پیک دیگر از سر درد

پیدا کن مرا

که از تو چکه می کند این شعر

....

در این گیلاس های خالی روی میز

در ته فنجان های خالی قهوه

در هر شبانه روز

از تو بالا می رود این حرف

با رد انگشتان دختری

که هرشب

گیلاس ش را روی پیش خوان خنده های تو ردیف می کند





..............


پ.ن) وقتی نگاه میكنی خورشید تكراری میشه