در من زنی است که تکلیف آخر هفته هایش مشخص نیست

بغلخواب چهارشنبه هایم پیرمرد فرتوتی است که سلانه سلانه راه می رود و وقتی به سوی من، روی تخت می آید، دمپایی اش را از فرت ناتوانی روی زمین می کشد. یادش نمی ماند که چندبار مرا بوسیده، برای همین بوسه های حال به هم زنش را میان لبهای چروک و دندان مصنوعی اش هی تکرار می کند و من میان اینهمه عشق عمیق او به خودم بالا می آیم روی تخت!

پنجشنبه ها کنار تنی میخوابم که به جفت گیری شغال ها فکر می کند و ضربه هایش را به تنم محکم می زند. کسی که هنوز اسم ندارد و کلا، غریب بشمار نمی رود هیچ کجای تنم. مرد شکمباره ی فمنیست ِ زن کش، که مرا تف کرده قبلا، یا نه حس می کنم که دارد می جود و خلط آلودم می کند که تف کند. و من هر پنجشنبه زیر دستانش آویزان می شوم به روی جهان، هرجا....

و جمعه...

آخ از جمعه های خلوت ام با تو ....