تمام سالهایی که گذشت، تنها خودم نبودم که تنهایی رو یدک می کشیدم. اتاقم بهترین غمخوار بود برای شبها و روزهایی که کلافه طول و عرضش رو راه می رفتم و لحظه هایی که وحشت زده از آدم ها درش رو می بستم و پشتش می نشستم تا کسی داخل نیاد! اتاقم یه وقتایی بغلم می کرد. حتی لالایی هم بلده. وقتایی که درد در من می پیچید و من مطمئن بودم که در زندگی قبلیم یه سردرد بودم که الان دست و پا در آورده، اتاقم بلد بود که ساکت باشه تاریک باشه فقط نگام کنه! اتاقم بهترین جا برای یه آدم بریده از دنیاست که میشه توش ساعت ها نشست و نه فیلم دید و نه حرف زد و نه خوابید، فقط به صدها شمعی که گوشه کنار گذاشتم نگاه کرد وفکر کرد.... خلاصه اینکه اتاقم حس داره. یعنی این حس رو دارم که اتاقم حس داره... گاهی هم بلده حرف بزنه... . مثل الان که من سرخوشم و بعد از چند ماه برام مهمون اومده ، اتاقمم ذوق زده است و مرتب داره راهنماییم میکنه تا چطور جلوی این دوستم که بعد از هفت ماه داره منو می بینه خوش ظاهر به نظر بیام


.......



پ.ن) دنیا

خدای خودش را مرتب شکر میکند

خدا

دفترش را تند و تند ورق می زند

من هم

دراز کشیده ام و

سیبم را گاز می زنم!