داستانک


ظرف شکلات ها رو روی میز میزاری و همینطور که سعی میکنی جای درست بزاریش رو به من میگی "بسته دیگه حالا . خیلی زیاد شده ها". شمع بعدی رو روشن می کنم و بدون اینکه نگاهت کنم می گم" نه نه باید روشن بشه همه جا". بر می گردی آشپزخونه. صدای دمپایی هات وقتی سمت آشپزخونه میری توی فضا می پیچه. شمع بعدی رو روشن می کنم . با صدای بلند از آشپزخونه می پرسی که چای می خورم یا نه. با سر تایید می کنم. می پرسی "بچه ها چرا صداشون نمیاد؟" شمع سفید دوباری هست که خاموش شده و همینطور که برای بار سوم روشنش می کنم جواب می دم که احتمالا دارن لباسشون و می پوشن. دوباره می پرسی"نمیخوای یه سر بهشون بزنی؟ " جواب می دم" بزار اینا رو روشن کنم میرم" . با لیوان چایی کنارم می ایستی و نگاهت روی میز می چرخه. ردیف ده ها شمع کنار بقیه ی وسایل هفت سین بعد چند سال دیگه برات عجیب نیست. بچه ها تند و سریع از اتاق بیرون میان و می چسبن به ما. با خنده میگم "اینم از اینا. نمیخواد دیگه بهشون سر بزنیم" بچه ها با دیدن شمع ها ذوق زده فوت می کنن و شمع ها دونه دونه خاموش میشن. شمع ها نباید خاموش بشن. بچه ها اینو نمی دونن. سعی میکنم جلوشون رو بگیرم. تو مقاومتی نمیکنی و اجازه می دی بچه ها ادامه بدن. شمع های من پشت هم خاموش میشن و تو حواست به بچه هاست. مقاومت من بی نتیجه است و خیلی سریع تمام شمع های من خاموش و سرد میشن. بچه ها از ذوق دست می زنن و تو هم همراهشون شادی. بر میگردم روی مبل. تا سال تحویل دو ساعتی وقت مونده و شمع های من خاموش شدند. بهار بدون شمع روشن قراره بیاد و تو انگار متوجه نیستی. بچه ها رو کنار من میاری تا لباسشون رو مرتب کنم. صدای موزیک در حال پخش توی فضا با همهمه ی بچه ها و تو که در حال بستن دکمه های لباس یکیشون داری براشون توضیح میدی تا بفهمند که دست توی تنگ ماهی کردن کار اشتباهییه و ظهر که این کار رو انجام دادن یکی ازماهی ها زخمی شده، قاطی شده و انگار مدام تکرار می کنن که شمع هام خاموشن....

بچه ها ازت میخوان که اجازه بدی بازی کنن. همه چیز آماده است برای لحظه ی سال تحویل. دراز می کشم روی مبل روبروی تلویزیون و نگاهت میکنم که مرتب و آراسته کنار بچه ها نشستی و شبکه ی تلویزیون رو عوض میکنی. نگاهم از تو به میز می چرخه. سفره ی هفت سین ما و اونهمه شمع خاموش منتظره تا پاشم و دستی به روش بکشم اما ترجیح میدم همونجا دراز بکشم و کمی چشم هام رو ببندم . شمع ها خاموشن. خب خاموشن. تو که هستی! حتی اگه یادت رفته باشه که بهار تاریکه و باید روشنش کرد. حتی اگه یادت رفته باشه که توی بهار می ترسم و همه جا رو با شمع نشونه می زارم. اینهمه سال گذشته و می فهمم که می تونی یادت بره شمع ها برای چی باید روشن می موندن. چشمامو می بندم. صدای تو رو از بین تمام صداها جمع میکنم و آروم میشم که هستی. من در امانم. اشتباه کرده بودی. اشتباه کرده بود؟ من هم اشتباه کردم؟ یکی از بچه ها نق می زنه. گریه می کنه. میخوام پاشم و بهش بگم که نفس عمیق بکش "بیا مامان جون بیا بغلت کنم، بیا بعد بابا دوتاییمونو بغلمون کنه!". اما چشمام بسته است و فکرم به شمع ها نمی رسه....

بهار. جاده. خونه. من ؛ ناهید . تاب زنجیری یک نفره. نترسی،تا گوریل انگوری اونجا نشسته ما از چی بترسیم-تاب چرخید،رفتیم بالا،کوه ها درختها،چرخیدن، می خندید –یادم نیست کی بود- از جنس ما نبود ولی،. پیاده شدم، سرگیجه،صدا می کند، حالت تهوع دارم، تلوتلو می خورم، چیزی نمی گویم، می روم. شمع ها رو باید روشن کرد و تو یادت رفته....

......

وزن بچه ها رو که روی خودم حس میکنم چشم باز می کنم. روبروم ایستادی . بچه ها با جیغ میخوان که بلند شم جاییزه ی عید نزدیک شده. بلند میشم. بی اختیار نگاهم روی میز پاشیده میشه. تمام شمع ها روشنن. با تعجب نگاهت میکنم. با شیطنت غافلگیر کننده ای میگی " بهار که بدون شمع نمیشه"