
از ترمینال تهران تا اتاق من، راه زیادی نیست.... از اتاق من تا ترمینال اما.....
....
ساک اش را که بر می دارد واز پشت شیشه ی پنجره دست تکان می دهد، دوباره تمام سلام هایی که هنوز درست ادا نشده به خداحافظی رسیده اند یادم می آید. هوار دلتنگی روی قلبم قوی تر از آن است که بتوانم بایستم تا راه بیوفتند. راه می افتم قبل از آنکه جاده او را از من بگیرد . راه می افتم و شهر یک هو خالی می شود از بود و نبود و زندگی ای که دو روزش سهم من شد در این قحطی خاطره!
....
شلوغ است. شلوغی است. بهار است. شلوغ است اما شهر خالی است . شلوغ است اما هیچ صورتکی دیگر آشنا نیست. شلوغ است اما چادرش که در باد می رقصید وقت خداحافظی انگار هنوز پشت پلکم پریشان است. شلوغ است اما حس تنهایی دوباره میهمانم شده و تلخی خداحافظی آشفته ام کرده. دوباره پرت می شوم ته تاریکی مهلکی که تنهایی می نامم اش
....
باید برگردم . باید برگردم و بخوابم و خواب دو روز گذشته را ببینم. باید خودم را بغل کنم و بگویم" رفت که رفت. باید می رفت. من پیشتم"... سر پیچ تلفنم پرت می شود روی صندلی. تلفن! راستی تلفنم. راستی تو! شماره ات را می گیرم. زنده می شوم یک هو