بارون!به همین سادگی شروع میشه و خیلی راحت تر از اونی که توی ذهنم بیاد تمومش میکنه.....

حس حوشبختی این روزهای آخر اسفند تکیه داده به دیوار ِ بالای تخت و هر از گاهی که دراز می کشم روی بالشتم دستی روی موهام می کشه. صفحه ی باز مونده ی کتابی که دارم می خونم رو تا می کنم و لم می دم روی صندلی . سه تا لیوان نصفه ی چای روی میزم ردیف شده. لیوان چای های نیم خورده یعنی ذهنی که فکر میکنه. لیوان چای خورده یعنی فکری که برای گرما به چای نمی رسه. لیوان چای های نیم خورده یعنی اون ساعت یادم رفته که چای جلومه. یعنی اونقدر رقت انگیز متوسل نبودم به لیوانم تا لحظه ام رو پر کنه. یعنی عوض شدن حالی که تا همین چند روز پیش سهمیه ی گریه های هر روزش روی دستش مونده بود

بیشتر لم می دم روی صندلی. صدای بارون با ته صدای زمزمه ی دکلمه ای که گوش می دم قاطی شده و بعد از مدت ها هوای گریه به سرم نمی زنه. همه خوابن و وسوسه در این لحظه برای من سیب نه، بسته ی سیگارم میشه توی کیفم و میل شدید به دود کردن ته مونده ی استرسی که با شنیدن اسم بهار هنوز تهه وجودم رو می لرزونه

بارون! شدیدتر هم میشه. خیلی راحت تر از اونی که شروع کرده. خیلی راحت تر از تموم شدنش.... دستهام سردند. دستهام دوست دارن بنویسن. دست هام میخوان که امسال دیگه از بهار سیاه ننویسن