از بسته ی قرصی که توی این پاکت قرمز بود، فقط یک دونه مانده. توی مشتم می گیرم و برای بار دوم با دقت نایلون داروهام رو زیرو رو می کنم. نه! نیست. همین آخرین دونه است و اگر یادم نمونه که عصر یه ورق از این قرص ها بخرم فردا و فرداش باید بدون این سر کنم. بی خیال بسته ی خالی رو توی سطل آشغال اتاق میندازم و دراز می کشم روی تخت. دونه ی آخر قرص توی مشتمه و دارم به این فکر می کنم که فردا مشتم خالیه و اونوق باید دنبال یه چیز دیگه بگردم تا تا انرژی برای از جا پاشدن داشته باشم....

اولین باری نیست که داروهام تموم میشه و اولین باری هم نیست که نباید بزارم که تموم بشه اما بی توجه به تموم شدنش تنها واکنشم به این اتفاق ، دور انداختن ِ پاکت ِ خالیشه! هوا تا همین نیم ساعت پیش آفتابی بوده و الان باد پیچیده توی حیاط. هوا هم قرص هاش تموم شده لابد! تشنه ام. تشنه ی آب. بلند میشم و قرص رو گوشه ی لپم می زارم. تلفنم ساکته. برق رفته و حتی مسنجرم هم ساکته. طعم تلخ قرص که توی دهنم پخش میشه تازه یادم میاد که راستی کپسول دو رنگه ام هم یه هفته ای هست که تموم شده ها!! بر میگردم روی تخت....

برق نیست

دیگه آفتاب هم نیست

حتی خواب نیست

کاش تو باشی ...

پا میشم میشینم پشت میزم . آره باید بهت که یه هو سردم شده. قرصهام دارن میرن. باید بگم تو یه وقت تنهام نزاری