
در خیابان ها راه میروی و شهر آشنا تر از تمام روزهای می شود که شال سیاهت را دور صورتت پیچانده ای و عینکت را روی صورتت نقاب کرده ای!
در خیابان ها راه می روی و دیگر فندک ته کیف ات سنگینی نمی کند روی حلقوم بغضی که تنهایی ات برایت به یادگار گذاشته است
در خیابان ها راه می روی و هوا آفتابی است
در خیابان ها راه می روی و یادت می آید که روی چندمین دلخوشی زندگی ایستاده ای
در خیابان ها راه می روی تلفنت زنگ می خورد
در خیابان ها راه می روی و عجله داری برای رسیدن
در خیابان ها راه می روی و باید زودتر برسی.... یک نفر در خانه منتظر توست!