
داستانک : نیم
خوابت می آید دیگر خوابت می آید. حالا هی من راه بروم و حرف بزنم و تو را خطاب کنم بلکه یک لحظه توجه ات به من جلب شود و از خواب دور شوی، فایده ای ندارد که ندارد. امشب هم از آن شب هایی که است که از سرشب خواب آلود روی مبل تک نفره لم داده ای و من حروف روی ذهنم را پس و پیش می کنم بلکه جمله ای پیدا کنم برای شروع حرف زدن با تویی که حرف هایم را نیمه می شنوی و مرا نیمه می بینی
چای نیم خورده ات روی میز سرد شده . اشاره می کنم "میخوای برات عوضش کنم؟" با سر رد می کنی. لیوانم را در دستم جابجا می کنم و کنارت می نشینم. بی توجه نیم نگاهی به ساعت می اندازی و دست به کنترل می بری. شبکه ها را پشت هم عوض میکنی. آنقدر سریع که برای بعضی ها جز اصوات نا مفهمونی از متن برنامه ها هیچ به گوش و چشمم نمی رسد. نگاهت نمی کنم. می پرسم "دنبال برنامه خاصی هستی؟" نگاهم نمیکنی. "جودی ابوت" . نگاهت می کنم. ادامه می دهی "موهاش یادته؟ نصفه بود گیساش"
بلند می شوی و سمت دستشویی می روی. حدس می زنم که آماده می شوی برای خواب. بلند می شوم و چراغ آشپزخانه را خاموش میکنم. لیوان چای ام را کنار لیوان نیم خورده ی تو می گذارم. صدای شیر آب سکوت خانه را می شکند . از آشپزخانه تا اتاق خواب راه زیادی نیست. قدم هایم نیمه نیمه روی دمپایی کش می آیند. چراغ خاموش است و در خاموش دراز می کشم.
" من باید سریع شلوارهای نیمه خیسم رو به پنجره آویزان کنم تا زودتر خشک بشن و عجله توی کارهای منِ بسیار کنده. نه؟" سرم را از بالشت بلند می کنم و می بینمت که نیمه برهنه مقابلمی و در حالی که لباس ت را عوض می کنی انگار با من حرف می زنی. خوشحال از جایم می پرم. نگاهت می چرخد سمت من و ادامه می دهی " چرا اینطوری نگاه می کنی؟ واضحه ها. قضیه نقش "سوراخ" توی زندگی ماست. ازمیان توده مردم، بطور اتفاقی یه نفر رو در نظر بگیریم. بطور اتفاقی اون یک نفر منم و بطور اتفاقی این پدیده بمن الهام می شه. سوراخها اکثرا بعلت نفوذ دادن و بروز دادنشون، بعلت نشت کردن و درز کردناشون، همیشه مورد بی عدالتی و سرزنش بودند. مثلا سوراخی که توی دیواره قلبه، سوراخی که توی یک مخزن ایجاد شده، و همه سوراخهایی که هیچ وقت جهان بهشون خوش آمد نگفته ... " نگاهم را از نگاهت بر می دارم. نگاهم از نگاهت سر می خورد روی پاهایم. بین پاهایم. شکمم... بی خیال می شوم و دوباره دراز می کشم. و تو هنوز داری می گویی " جهان ما همیشه انتظار داره چفت و بست و محکم باشی، همیشه باید در برابر چیزی که میخواد حرکت کنه و طغیان بایستی، و یک سوراخ یک ضعف ه، یه نقص. سوراخهای اسرار آمیز ولی هرجا می تونند باشن، می شه نقش های خیلی خوبشون رو دید و کلی از داشتن این دنیای پر سوراخ به خود بالید. مثلا سوراخی که در ذهنه، باعث می شه بعضی اطلاعات، بعضی پروسه های تحلیلی از داخلشون سر بخوره و بره به ناکجا آبادی و این خیلی هم بد نیست برای کسایی که فراموش کردن رو به بیاد آوردن ترجیح می دن"
غلت می زنم . دراز می کشی کنارم . دستانت را روی نیمه ی بدنم که از ملافه بیرون مانده می کشی و باز می گویی :"اصلا دقت کردی که کنار اتاق ما که یه طرفش دیواره و یک طرفش یک کمد، فضایی ایجاد شده مثل یک سوراخ، البته اگه صادق باشیم خیلی هم سوراخ نیست ولی خب می شه چسبوندش به اون هم یک طورهایی!! این سوراخ همه هیکل ما رو و حداقل سرمارو که همه فکرهای قاطی پاطیمون اونجا وول میخورن همیشه توی خودش جا می ده، بجز کف پامون که بدبخت هیچ وقت جای درست و درمانی نداره و بجز مواقعی که باید راه بروی یک چیز اضافه آویزون شده به ما بنظر می رسه... "
هرچه خودم را می چپانم از دستانت خلاص نمی شوم. سرم را در بالش فرو می کنم، چشمانم را می بندم و با خودم فکر میکنم وقتی خوابت می آید دیگر خوابت می آید. کاریش نمی شود کرد